تبليغاتX
سینما و هنر

سینما و هنر

آناهید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

پنج شنبه  ۱۷ مرداد روزی بود که قرار بود با اکران فیلم هامون در فرهنگسرای دختران یاد خسروی عزیز زنده شود.اما مراسم بر خلاف انتظار من بسیار پیش پا افتاده و ضعیف برگزار شد .مراسم قرار بود ساعت ۲۰:۳۰ برگزار شود که با تاخیر زیاد و بدقولی عجیب مهمانان ساعت ۲۱:۱۵ آغاز شد و جالب اینکه مهمانان هنوز تشریف نیاورده بودند.فیلم شروع شد و مهمانان ساعت ۲۳ تشریف آوردند!!!این مهمانان عالیقدر آقایان جمشید جم بهروز بقایی و خانم مهرانه مهین ترابی بودند که بد قولی خانم پوران درخشنده هم قابل توجه بود.اول جلسه شعری از شمس لنگرودی که به مناسبت درگذشت استاد شکیبایی سروده شده بود در نهایت ناشی گری توسط مجری مراسم خوانده شد.و بعد از اون نوبت خانم مهین ترابی بود که صحبت کنه و شگفت انگیز بود که ایشون دقیقا نمی دونست باید در مورد چی صحبت کنه!! آقای بقایی در تصمیم خارق العاده ای سعی در مفرح کردن مراسم داشت و آقای جم هم فرصت رو برای گله گذاری ازمرحوم شکیبایی  مغتنم شمرد و اگر در حین صحبت این عزیزان نگاهی به خانم مهین ترابی می انداختید متوجه ایما و اشاره های پی در پی ایشون به مسئول فرهنگی هنری جهت ترتیب اثر دادن به خلاصی هر چه زودتر ایشون از مراسم میشدید!خوشبختانه خیلی زود به آرزوشون رسیدن و بعد از ۲۰ دقیقه حضور افتخار آمیز!!!!!تشریف بردن.خالی از لطف نیست اگه بدونین تعداد زیادی از حضار بلافاصله بعد از رفتن ایشون از سالن خارج شدن!!!جالبترین بخش مراسم ادعای صادقانه خانم صندلی جلویی مبنی بر بسیار ضایع بودن فیلم هامون بود و ترجیح داد به صورت تلفنی دستور آماده کردن شامو به کسی که پشت خط بود بده نه اینکه به فیلم ضایعی مثل هامون فکر کنه!!!

                                 هامون

ماندانا

بارها از خودم پرسيده ام ديدن فيلمي مثل هامون بر پرده سينما چه لذتي داشته ؟! حسرت خورده ام و حسادت كرده ام به حال كساني كه آن سال ها در صف هاي طويل سينما ايستاده اند و براي اولين بار روي پرده عريض سينما با پديده اي مثل هامون آشنا شده اند.

سه روز پيش 17 مرداد وقتي به خودم آمدم ديدم روي صندلي هاي فرهنگسرا نشسته ام براي ديدن هامون در سينما. توي دلم قند آب شد.

دختر كوچكي جلو آمد و كاغذي كه عكس خسرو شكيبايي روي آن بود و بين همه پخش ميكرد به دستم داد.از خودم پرسيدم: ديدن هامون در سينما به چه قيمتي؟!

لبخندم محو شد...

اواسط فيلم است. صندلي دو تا خانمي كه تا چند دقيقه پيش كنارمان نشسته بودند خالي شده.دختر كوچولوي 6-5 ساله اي كه پشت سرمان نشسته بود و از زمان آغاز فيلم با بلند ترين صدايي كه ميتوانست فيلم را نقد ميكرد به مدد نگاه پر ابهت اناهيتا در تاريكي سينما ساكت شده.

حالا نوبت بزگ تر ها است.كه اي كاش ميشد بزرگتر ها را هم با نگاه ترساند. ناگهان ضربه محكمي از پشت به سرم خورد.اول فكر كردم همان دختر كوچولو است.اما در كمال تعجب با مردي روبرو شدم كه در سالن انتظار حدس زده بودم منتقد است.مرد با خيال راحت در حالي كه براي خرين آبميوه بيرون ميرفت و سرش را مثل ... هيچي! سرش را انداخته بود پايين ضربه ي ناخواسته اي هم با تنه اش به سر بنده عنايت فرمود.بدون كوچكترين عذر خواهي ! تا آمدم اعتراض كنم به سرعت از محل دور شد.

يك سر بريده روي زمين افتاده و دارد با لحن محزوني آواز ميخواند.بچه ها ديگر سر و صدا نميكنند.پسر كوچكي كه جلويم نشسته روي صندلي ميخكوب شده. صداي وحشت زده دختر كوچولو بالاخره در مي آيد:مامان من امشب خوابم نميبره!

حميد هامون روي زمين نشسته.از دستش خون ميرود و بيحال شده.يكي از صحنه هايي كه هر بار بعد از ديدنش بغض ميكنم.مردم كه تا حالا حتي در سكانس هاي خنده دار(البته براي مخاطب ايراني!)ساكت بوده اند يواشكي دارند ميخندند.كه البته اين خنده زير زيركي كم كم دارد به خنده هاي بلند بلند(!)تبديل ميشود.

برق ها روشن ميشود.مهمانان روي سن ميروند.جلسه جلسه ياد بود است.حتي دختر كوچولوي 6-5 ساله پشت سرم _كه حالا صندلي اش خالي شده_ هم ميداند كه در چنين مراسمي چگونه بايد رفتار كند.اما ظاهرا خانم كوچولو هاي 35-30ساله ي چادري روبرويي ام با سر و وضع اداري هنوز...

خانم كوچولو ها با هم پچ پچ ميكنند و ناگهان ميزنند زير خنده ! در حالي كه سالن ساكت ساكت است.

نحوه برگزاري مراسم هم كه...در يادداشت بالا ملاحظه شد!

                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 0:8  توسط آناهید  |