![]() |
![]() |
|
|
نزديكي هاي ظهر است.تهران نيستم.دارم براي يكي ازبستگانم كيك تولد مي پزم.صداي همزن برقي توي گوشم ميپيچد.همزن را كه خاموش ميكنم... همزن را كه خاموش ميكنم آن جمله ي لعنتي را ميشنوم : "خسرو شكيبايي فوت كرده" عصباني ميشوم .توي دلم غر ميزنم : "اين مردم اصلا زندگيشان به شايعه بسته است." ولي نميدانم چرا قلبم تند تند ميزند.به خودم ميگويم :" اهميت نده"...نميشود! از خودم ميپرسم:"مگر نميگويي شايعه است؟!پس چرا قلبت تند تند ميزند؟!" جوابي ندارم كه به خودم بدهم. به روي خودم نمي آورم.ولي دست هايم ميلرزد.آرد از دستم ميريزد.نميتوانم جلوي لرزيدنم را بگيرم.كاكائو را روي كابينت مي پاشم. بغض ميكنم... سر خودم داد ميزنم: "چرا بغض كرده اي؟! امكان ندارد راست باشد!" با همان بغض ميگويم: - نميدانم! توي دلم به كساني كه باور كرده اند ميخندم.الكي ميخندم.ولي بازهم بغض رهايم نميكند...بغضم را فرو ميخورم.دوباره همزن را روشن ميكنم.صدايش من را در خلسه فرو ميبرد.چهره اش جلوي چشمم مي آيد.آن نگاه عاشقانه اش به مهشيد . و صداي ماورائي اش در گوشم ميپيچد : مرا تو بي سببي نيستي براستي صلت كدام قصيده اي اي غزل... تك تك سكانس هاي هامون از جلوي چشمهايم رد ميشود. خيره ميشوم به صفحه تلويزيون.گوينده هاي اخبار به هم تسليت ميگويند.دليلش را نميخواهم بدانم ... نميخواهم بشنوم! ميروم توي اتاق خودم را در آينه نگاه ميكنم.چهره ام پر است از ناباوري اي كه از دل عميق ترين باورها برميخيزد.صداي چند نفر از پذيرايي مي آيد.ميگويند :"بيا تلويزيون اعلام كرد!" مثل ديوانه ها از اتاق تا پذيرايي را مي دوم. با پا هاي سست مي ايستم جلوي تلويزيون. حقيقت مثل سيلي توي گوشم ميخورد.اينبار آرام و بي رمق به اتاق برميگردم.خودم را روي تخت مي اندازم.هيچ كس در اتاق نيست به جز من و همان آشنايي كه تولدش است.دارد نماز ميخواند.او آرام پچ پچ ميكند و من آرام گريه.سكوت اتاق همراهي ام ميكند.نمازش را كه ميخواند دست هايش را را به طرفم دراز ميكند و مهربانانه ميگويد: "بيا. ديگر گريه نكن."
سخت است ولي اشك هايم را پاك ميكنم و همراهش ميروم.دلم نميخواهد روز تولدش را خراب كنم . لحظات ناب بازي هايش دست از سرم بر نميدارند.به سينماي ايران فكر ميكنم.به سينماي بدون شكيبايي.به ياد چند شب پيش مي افتم.يكي از همين شب نشيني ها و پچ پچه هاي خواهرانه.كه با آناهيتا در اتاق من نشستيم و تا نيمه هاي شب راجع به سينماي ايران حرف زديم. در باره ي خسرو شكيبايي حرف زديم. از اينكه دربازيگري بي نظير است.و چقدر از هامون گفتيم و اتوبوس شب و... خسرو شكيبايي نازنين! اي كاش به اين زودي ها نميرفتي .هنوز بودي و لحظات ناب مي آفريدي.با آن صداي عاشقانه ات كه از كودكي ميپرستيدمش ديالوگ هايت را مانند شعر ، مانند موسيقي ، روان ، ميخواندي .اگر چه حميد هامون ،عمو رحيم، حد ميثاق،و...تا ابد در حافظه ها ماندگار خواهند بود.ولي اي كاش بودي و بازهم ماندگاري خلق ميكردي...و امروز بازيگر ماندگار سينماي ايران چهره در نقاب خاكي كشيد كه خاصيتش فراموشي است ولي كاش همانطور كه او به همه ثابت كرد از بهترين هاست ما هم به همه ثابت كنيم كه فراموشش نمي كنيم حتي اگرتنش زير خاك باشد.
عکس:سی نت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 تیر1387ساعت 1:35 توسط ماندانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکس(باران کوثری) عکس(گلشیفته فراهانی) عکس (بهرام رادان) آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
حرفای صد تا یه غاز سینمایی |
| نویسندگان |
|
آناهید ماندانا |
|
RSS
|